پارت هفتاد و پنجم :

روزگار هم‎چنان سر سازش با مهتاب نداشت...
او هنوز به آن‏چه داوود پنهان کرده پی‌ نبرده بود. امروز هم مثل اکثر اوقات که دلش گواهی آمدن داوود را می‌داد قبل از آن که او کلید بیندازد در را باز کرد و به استقبالش رفت. داوود مدت‏ها بود که او را کم‎تر به آغوش می‌فشرد. مهتاب دل‌خور از سردی روزافزون همسرش به آشپزخانه رفت و مشغول کشیدن ناهار شد.
با کمی فاصله داوود هم آمد. بی‌آنکه به مهتاب نÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نغمه

    0

    مردک بیشعور، هنوزم از مادرش طرفداری میکنه ومیگه به اون ربطی نداره!

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه😥

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب

    0

    انگار یه تیر تو قلبمه یه خنجر تو گلوم اخ مریم جون مرسی از قلمت😭😭😭😭 دوس داشتم گریه کنم خالی شم بهونم جور شد😭😭😭😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    چقدر بی رحمی داوود خدا ازت نگذره حالا این بچه چه گلی میخواد به سرت بزنه

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️